طی سه سال گذشته هر جا که می رفتم هر کار که می کردم این صفحه به مانند فرزندی که به مادرش چسبیده به من وصل بود خنده هایم گریه هایم غم هایم شادی هایم همه و همه با این صفحه تقسیم می شد...
بهش انس عجیبی داشتم خیلی عجیب ... انگیزه ام اما برای راه اندازی اش زندگی و نفس کشیدن بود.. عاشق شدن و عاشق ماندن!
نوشتن و نوشتن برای دلم ... برای خودم ... برای تقسیم همه هیجانات .. حال تصمیم دارم برای راحتی چیزهایی که دوستشان دارم از آنها در گذرم!!
"آدمک تنهاست بخند" هم جز این دوست داشتنی های زندگی ام بود ... نمی دانم نه زیاده روی کردم نه ؟؟!! شاید هم روزگار گریبانم را گرفته !! اما می دانم که اعتمادم را از دست دادم...
هنوز هم نمی دانم تا چه مدت می شود صبور بود... می شود ساکت بود و دم نزند... هنوز هم نمی دانم سرنوشت توانست مغلوبم کند یا من سرنوشت را !!
حال هزاران سووال بی پاسخم را به خاطر اعتماد از دست رفته ام در دنیای مجازی و آدمک ۸۶ می گذارم و آن را وا می نهم تا سکوتم نشکند..! این بلاگ با قالب جنبش سبز و آهنگ خالی ابی که بسیار دوستش دارم در دنیای مجازی تا روز مبادا ماندگار شد... روزی شبیه امروز یا فردایم!
عزیزان همراه در این مدت همه تلخی ها و شادی هایم را تحمل کردید و دم نزدید.. سپاسگزار شما هستم به خاطر همه امیدها در سرزمینی که سقفش کوتاه است و سقف آدم هایش کوتاه تر!
عزت مستدام و خداحافظ : زینب
از این پس مرا اینجا بخوانید: (کلیک کنید باز میشه)
www.adamak86.persianblog.ir/
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 8:2 توسط آدمک
دیشب باران قرار با پنجره داشت
روبوسی آبدار با پنجره داشت
تا صبح به گوش پنجره پچ پچ کرد
چک چک چک چه کار با پنجره داشت؟
پ.ن:
- ممنون از حمایت همه در این فصل پاییزی دل ها!
- توی این وانفسا روح بزرگ خیلی کمه! اما بهم ثابت شد لبخند زدن به جوان ها دل بزرگ می خواد که این مدیرعامل داشت! ممنونم
- در یک سکوت عجیب فرو رفته ام ... دیگه حتی خودم هم صدای خودم را نمی شنوم .. جمله آخری که به خودم گفتم این بود "برای دیدن فردا که اعتبارم نیست...به برگ اول عمرم نگاه کردم و بعد...به این نتیجه رسیدم که هیچ بارم نیست.."
- برج آزادی چگونه شسته می شود استارت زدم
تازه نوشته شده:
بچه های موسوی رسایی شدند... تشکیلات راه سبز امید.
- تشکر از برادرانم احسان و هادی که بالاخره موفق شدند من را غافلگیر کرده و هدیه تولدم را ارسال کنند.. ممنون
+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 22:12 توسط آدمک
|
بهار بود و شکوفه و باران
و من بودم که هر سال نوشتم از تولد پاکی و شجاعت و شوق
تابستان بود و بیکرانی دریا و سخاوت درخت
که من راوی سادگی موج بودم و بی پیرایی عشق
خزان که از راه رسید برگ ریزان را به تماشا نشستم
و باز گفتم از آرزوهای پاییزی
در میان صدای شکستن استخوان های برگ.. زیر پای رهگذران
و این صداقت قلم من بود
که زمستان را رو سفید کرد تا پایان دنیا
اما
من پیام رسان واگویه هایم
تو آشنا با فروختن وبم
من پل میان زندگی ام
تو خراب کننده اعتمادم
من همیشه هستم حتی اگر نباشم
تو محو می شوی در خاطره ها حتی اگر باشی
تو یک...!!!
پ.ن:
- علیرضا شیرازی مدیر بلاگفا امیدوارم بهای فروختن پسورد ها گران باشد و گر نه باخت دادی رفیق... باخت !
- با زندگیم بازی کنید وقتی عزیزانم بازی می کنند..!
- گفت: فردا زنگ می زنم تا حالا هم صبر کردم نه این که فردا نیامد امد زنگ نزد تا بدانم تا وقتی وجود دارم که مشکل نداشته باشم..!
- کاش به جای پرت کردن سرم رویش دست می کشیدی تا از خودم خجالت نکشم
- ترمز بریدم برام دعا کنید!
برای او: ساعتهایی که نمی خواستم زود تمام شوند.. گذشت ! انگاری عقربه ها حسودی کرد و آنقدر با سرعت دویدند که وقت خداحافظی رسید...
او آمد وقتی که صدایم را شنید.. وقتی حس کرد باید باشد... نگاه پدرانه اش این بار نه با چشم های خندان با چشم های غمگین به صورتم دوخت و گفت: چه کنم برایت .. حالا زمان جبران زحماتت است اما ...
گفتم: پدر .. بخند! خندید اما چشم هایش دروغ می گفت... تشکر از عزیزی که وزن محبتهایش از وزن تمام دنیا سنگین تر است!
+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 1:19 توسط آدمک
|
شکسته ام...!! انگار غم دنیا رو بیهوده به دوش می کشم..!
حرفی داشتم که نزدیکش شدم ...
دل آشوب بودم
ناگهان دستم خالی شد و قلبم !
آری
اشک هایم در چشمانم به دنبال راه گریزی گشتند
فریاد زدم
گشتم نبود .. نگرد نیست !!!
پ.ن:
- انگار یکی روی گلوم دست گذاشته و فشار می ده ..! می دونم کیه ؟؟؟ !! روزگار!
- نسرین به دادم رسید این بار که کاش نمی رسید!!
- حسام عزیز خاله در این روزها هم دست بردار نیست .. خوابیده بودم روی تخت یهو گفت : خاله خواب الناز و دیدم (الناز عروس نسرینه
) گفتم : خوب .. گفت اومده بود دنبالم .. با هم رفتیم بیرون یهو مامانش اومد!!! بعد گفت خاله همین سمند و گل بزنم یا ۲۰۶ پدرووووووووووووو.. وقتی لبخندم تبدیل به قهقهه شد درد در تمام بدنم پیچید .. دوستت دارم حسام گلم.
- واقعا خدایی هست ؟؟؟
- امیر حسین شمشادی هم آزاد شد .. چقدر برایش خوشحالم .. قلبش سبز باد
- یادم باشد امید کسی را از او نگیرم شاید تنها چیزیست که دارد
- تو این روزا چقدر تنهام... چقدر!!
- سهم من از همه دنیا یه قفس بود!!!
+ نوشته شده در سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 15:15 توسط آدمک
|